تنهایی های من و تو

خب خدا را شکر که امروز برگشتی و بهم زنگ زدی

عجیب نگرانت بودم

دلم شور میزد. به نظر سرحال میامدی. نشد بپرسم از کارها اما امیداورم خوب پیش رفته باشه .

امروز از استرس زنگ زدم پلیس راه تا بپرسم تصادفی یا حادثه ایی در جاده دیروز داشتند یا نه. که خدا را شکر یه پراید تک سرنشین بوده و یه خانواده ( البته خدا را شکر که تو جزو اونها نبودی و متاسفم برای خانواده هایشان) افسره ازم پرسید چه نسبتی باهات دارم و من گفتم خانومشون هستم گفت نگران نباش آقاتون رفته خونه اون یکی زنش!!!! نیشخند به پلیسه گفتم امیدوارم خونه اون یکی زنش باشه اما سلامت باشه. ( البته اینو دروغ بهش گفتما !!!! میدونی که اگه خونه هووهام باشی خودم ترتیبتو میدم )

اما کلا خوشحالم دلشورم بی جهت بود. خوش آمدی به تهران

دوستت دارم عزیزمماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۳ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |

چقدر عجیبه !!!!!! چرا نمیتونم بگم عاشقت شدم ؟؟؟ اما مدام دلتنگتم!!!! خیلی جالبه !!!! حسی من را در بر گرفته که اسمش را نمیدونم. همش دوست دارم در کنارت باشم و حالا که نیستی دلم تنگت شده . امروز یکشنبست و تا فردا شمال هستی که نمیشه باهات تماس گرفت یا مسیج زد . این 2-3 روز واقعا کلافم دنبال یه بهانه هستم که بهت دست پیدا کنم. و عجیب تر از همه اینکه این چند روز که نیستی مثل آدمهای قحطی زده همش دنبالت میگردمو از همیشه بهت بیشتر نیاز دارم.

میدونم که دوست نداری اما دیروز مجبور شدم به آرش زنگ بزنم و بپرسم اون خبری ازت داره یا نه  ( به شرکت زنگ زدما نه موبایلش ) . منو ببخش . میدونم ناراحت میشی اما واقعا نیاز داشتم یکی بهم بگه تو از شیراز رسیدی تهران و بعد رفتی شمال ( برای کار) . نمیدونم همینقدر که من دلم تنگت میشه تو هم دلت برام تنگ میشه ؟ یا همینقدر که من دوستت دارم تو هم دوستم داری ؟

دارلینگم .... زودتر برگرد . خسته شدم از این تنهایی و خسته شدم از این بیخبری . دلم برای نگاه مرموزت تنگ شده. نگاهی که هزاران حرف را در بر دارد. دلم برای لبخند گنگ و گیج کننده ات تنگ شده. حتی دلم برای زمانی که عصبانی هستی و دعوایم میکنی تنگ شده. خشمی که همان چشمهای مرموز را پر از خشم میکند. همان زمان که نگران میشوم از دستت داده ام و چرا اینگونه ازت دور شده ام ؟ اما بعد که طوفان فروکش میکنه تو همان دارلینگی میشوی که میشناسم . همان درخت محکم ریشه داده در خاک . همان که برای ذره ذره شاخه هایش از جان مایه گذاشته و همان درختی که من افتخار میکنم بر آن تکیه کنم و از سایه اش لذت ببرم. همان دختی که آرزوی در بر گرفتنش را باید به گور ببرد....

هر جا هستی مراقب خودت باش

 تا ابدی که نهایت نداره دوستت دارم .تا زمانی که دستانم سرد میشود و چشمانم بی نور ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٠ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط ژامک نظرات () |

من تنهام...

مثل همیشه ...

اطرافم پر شده از تاریکیهای سیاه... سایه های مبهم ... آدمهای گنگ ...

و فقط لبخند میزنم به همه . میخندم .

زندگیم قصه طنز مجالس میشود ... لبخندهایی که به لب داشت... اراجیفی که میبافت ... و در آخر چه سوزناک و تنها پر کشید و رفت... این زندگی من است . زندگی سراسر بیخودی .

در این بیخودیهای زندگیم باز دیدمت . بعد 21 روز باز هم نگاهت را خیره بر من دوخته بودی . و چه زیبا من را در بر گرفت. منی که آمده بودم تا در تاریکی هایم تنهایت بگذارم ، جادو کرد. فکر میکردم تمام شدی . فکر میکردم بیایی نگاهت خیره به دیگری باشد . اما آمدی و من از هیجان نمیدانستم چه میگویم . بغضی سخت مرا در بر گرفته بود . بغضی که هر لحظه میرفت تا دلتنگیم را فریاد کند. چه خوب که ندیدیش . همان زمان که مرا به رگبار اتهام گرفته بودی آرزوی در آغوش گرفتنت در من موج میزد. ای کاش سکوت مبهمم را میفهمیدی . سکوتی که از ترس برملا شدنش حتی نگاهت نمیکردم. میترسیدم گدای دوره گرد را در چشمانم ببینی . گدایی که هر لحظه تمنای تو را دارد تا در دستانش چیزی هر چند کوچک بگذاری .

هر چند که دوستت دارم و در آخر زبانم خود را نگه نداشت تا این را هم از تو پنهان کنم . و قصه مجددا آغاز شد...

این چه حسیست؟ حسی نه از عشق . نه جنون. نه نمایش . حسیست که تو را به سمت من میکشد . هر چه میبینمت فقط جذابیت است . فقط حسرت نداشتنت است. فقط احساس خرد بودن من در برابر توست . این چه حسیست که مرا اینگونه کرده است ؟ که هر لحظه به دنبال نگاه گرمت، دستان نوازشگرت میگردد. هر لحظه دوست دارد تپش قلبت را در عمق نگاهت کشف کند . آیا به راستی همانقدر که میگویی دوستم داری ؟ به راستی کدام یک از ما بیشتر از دیگری شیدا است ؟

میتوانم خواهشی از تو بکنم ؟

تنهایم نگذار . هیچوقت . و دوستم داشته باش . همیشه .

میبینی باز همان گدای دوره گرد شدم که دستم را به سویت دراز کرده ام. چیزی در دستم بگذار...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |

من میترسم.

میترسم از لکه کوچکی که بر سفیدی کاغذ افتاد.

من میترسم از بزرگی لکه.

عزیزکم از فاصله ها میترسم

از دلتنگیم....

از دوریت....

و از حافظه ات که ...

نمیگویم. زبانم را با نحس ها تلخ نمیکنم.

من تو را دارم. حتی ، و حتی ... و حتی ... حتی در دورترین فاصله ها . در نقطه ایی کور از زمانه.

من را یاد خواهی کرد

یادت خواهم کرد

دارلینگم، آفتاب به سیاهی ننشستست و من دلتنگتم.

چرا زمان کند میگذرد؟

بگذار اعتراف کنم، امروز صبح به طلوعت نیاز داشتم. به گرمای وجودت. مثل زمانی که وجودت من را در خود حل میکند . مثل زمانی که با نگاهت به اوج یکی شدن میرسم. و چقدر امروز به خلوتی خالی نیاز داشتم.

خدای من !!!! کمکم کن و دستم را بگیر تا قطره فاصله ها بزرگ نشود. کمکم کن پاکنی برای پاک کردنش پیدا کنم

خدای من !!!! به تو نیاز دارم تا فرشته نگهبانی که برایم فرستاده ایی را از دست ندهم....

آمین!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |

سلام به همه دوستای گلم

یه سوال داشتم ,

عجیباً و غریبا !!!!!!!!! کسی خبر داره چرا و چگونه تصویر سربرگ وبلاگ من پاک شده ؟ چکارش میشه کرد ؟

چطور میتونم قالب وبلاگمو عوض کنم بدون پاک شدن محتواش ؟

خواهشا یکی به فریاد این مظلوم برسه!!!!!!!!!

منــــــــــــــــــــــــــــــون همگی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |

خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک میشود

و بقدر نیاز تو فرود می آید

و بقدر آرزوی تو گسترده میشود

و بقدر ایمان تو کارگشا میشود

و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک میشود

و به قدر دل امیدواران گرم میشود

یتیمان را پدر میشود و مادر

بی براداران را برادر میشود

بی همسرماندگان را همسر میشود

عقیمان را فرزند میشود

نا امیدان را امید میشود

گمگشتگان را راه میشود

در تاریکی ماندگان را نور میشود

رزمندگان را شمشیر میشود

پیران را عصا میشود

و محتاجان به عشق را عشق میشود

خداوند همه چیز میشود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک

و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٠ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |

خورشید در سینه آسمان میدرخشد

اما هوا ابریست

چون هوایم ابریست. و تو نیستی  در همین نزدیکیها

و تو نیستنی تا بتوانم سرود هستی را سر دهم.

مرا چه شده است ؟ من همان کوه مستحکمم که غرورم را راهزنان به یغما برده اند و حال تپه خاکی کوچک در مقابل تو ایستاده ام. تپه خاکی که هر زمان پسرک خواست با شیطنت بر آن لگدی بزند و از شره سنگریزه های وجودم به وجد بیاید. و من نالان و بی صدا فریاد بزنم .

مرا چه شده است ؟ ابری گریانم اما بغض در گلویم بسته شده است . رگباری نباریده ام!!!! و برفی نریخته ام

مرا چه شده است ؟ خاکی حاصلخیز بودم و کشاورزی وجودم را خراب کرد و اینک هیچ چیز در من به بار نمینشیند.

تو را چه شده است ؟ غریبه ایی گذرا بر زندگی من؟ یا بزرگی ثابت و مستحکم در آن ؟

لگدم خواهی کرد . خرد خواهم شد و از ریشه خشک میشوم اما تو را میطلبم.

نابود کننده عزیز من !!! بگذار فقط برای یک بار دل سیر به تو بگویم هر پتکی که بر من میزنی من را محکمتر خواهد ساخت و این پتک هر چند که ذره ذره هستیم را نابود خواهد کرد اما تندیسی زیبا بر جای خواهی گذاشت . دوست داری امضایت را بر رویش حک کنم ؟ درست در جایی بر روی قلب تندیس؟ همان جایی که برای همیشه باقی خواهد ماند ؟

تو را چه شده است عزیزکم ؟! زمانی نرم و بهاری و زمانی سرد و زمستانی ؟ زمانی بر من میخندی و زمانی من را میگریانی؟ کدام تقدیر توانست دو خط موازی ، دو شرق و غرب  را به هم برساند ؟ من دوست دارم که خط خم شده ایی باشم که  به تو رسیده است .

چه در زندگی من کردی ؟ نمیدانم . به چه سبب اینگونه نهایت آمالم شدی ؟ نمیدانم. چگونه تسخیر شدم؟ نمیدانم . نمیدانم اول تو را خواستم و بعد پیدایت کردم یا در ابتدا تو پیدا شدی و بعد خواستمت ؟ بین این دو تفاوتیست بزرگ و من عاجزم که تو نهایت آرزوهایم بودی یا نهایت آرزوهایم تو بود ؟ اما هر چه بود  باید خدا را بارها و بارها و بارها شکر کنم نه بخاطر صرف حضور تو. بلکه بخاطر آرامشی که از با تو بودن به من داد و در نبودت همان آرامش راهم را بیراه میبرد و گم میشوم

دارلینگم! میتوانی دوست داشتنم را در دستانت بگیری و نگذاری از لابلای انگشتانت بریزد؟ هر چند که وسعتش بین دو دستانت هم نمیگنجد. پس تنهایم نگذار. عزیزم، من را محرم خودت بدان . من را با خودت همراه کن. نیاز ندارم فقط تنهایی هایم را پر کنی بیشتر نیاز دارم بتوانم تنهایی هایت را پر کنم. هر چند که تو همیشه من را نسیم گذرا میبینی و هرچند من در زندگیت همان خورشید سحرگاه بهمن ماه هستم. فقط من را در بر بگیر و باور کن که ما میتوانیم . باور کن حکمت هر چه که هست ما را به هم رسانده. بگذار فرشته ها کار خودشان را بکنند و تو را برای من نگه دارند...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |

فکر میکنید میشه آرزو کرد یکی بابای بچتون باشه ؟

من

این آرزو را دارم ....

حتی اگه باباهه نخواد و  این فقط یه آرزو باشه

امشب شب آرزوهاست ، آرزومند رنگی شدن همه آرزوهاتون هستم. باشد که آرزوی کسی باشید

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۸ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط ژامک نظرات () |


Design By : RoozGozar.com

قابلیتهای دیگر وبلاگ من