تنهایی های من و تو

بالاخره در شبی گرم اما زمستانی محفل تاریک و سیاهت را دیدم و تو در میان همه دیوارهای تاریک اتاقت همانند ماهی تک میدرخشیدی. جای زیبایی بود. محفلی خلوت و دست نیافتنی.

اما همه چیز با یه حرف بی زمان خراب شد . ابرها بین ماه و زمین فاصله انداختند . رگبار خشم تو آغازشد و دیگر ابرهای بارانی را ندیدیو من چه بی صدا ازت کمک میخواستم برای جرمی نابخشودنی . تو نشنیدی . فریادهایم را نشنیدی. تگرگ بی هدف بر سرم فرود می آمد و من راهی بجز فرار نداشتم . میخواستم کوله بارم را ببندم و همسفر جاده ای دیگر بشوم هر جند که واقعا این را نمیخواستم . اما همانطور که دستی ما را بهم وصل کرد همان دست نیز کمکم کرد تا بمانم . نسیمی ملایم وزید ابرها کنار رفتند و من دست تمنایم را بسمت ماهم بلند کردم و او زمین تشنه را سیراب کرد . زمین را به سوی بهاری شدن هدایت کرد . تو داشتی من را اسیر اسارتهایم میکردی برای تنبیهی از گناهی نابخشودنی در آن زمان و ممنونم از فرشته زمین که قفس تنهایی هایم را شکاند و فرصتی برای پرواز یافتم برای بار دیگر

یا علی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |


Design By : RoozGozar.com

قابلیتهای دیگر وبلاگ من