تنهایی های من و تو

بعد از اون دعوای سهمگین که روز قبلش داشتیم دیروز بالاخره دیدمت . هیچ کدام نمیخواستیم حرفی از شب قبلش بزنیم. شب قبل طوفانی و من فقط آمده بودم تا تکه های سالم قلبم را با تو تقسیم کنم. اولین کلاس درسمان را برگزار کردیم . در پارکی ناشناخته و من چقدر دوست داشتم دور از چشم همه غریبه ها تنگ در آغوشت میگرفتمت و بابت حرفهایم من را ببخشی . اما به جای من همانند استادی بی تفاوت به شاگردش درس را گفتم . هرچند که حواسم به تو بود نه درس . هر چند که متوجه جملاتم نمیشدم. هر چند که تو غرق در درس و من را فراموش کرده بودی.

نمیدونم چی شده؟! من !!! ژامک!!!! دختر مغرور و قد و بی احساس که همیشه در بیان احساساتم مشکل داشتم . حالا مطیع و خواهان تو شده ام. بدون اینکه بدانم مسیر چیست قدم در راهی گذاشته ام که انتها ندارد. اعتماد، محبت، عشق ، تمنا را در تو جستجو میکنم. دستهایت را طلب میکنم. به گرمای لبهایت نیاز دارم. و خود نیز نمیدانم چه بلا یا موهبتیست بر سرم نازل شده است. هر چه هست خوبست. من لذت میبرم . هرچند که باری به عظمت از دست دادنت بر شانه هایم سنگینی میکند . هرچند خارهای موقت بودنمون قلبم را خراش داده است . اما من دل بستم به سیبی که به هوا پرتاب شده و تا زمین چرخشها بخورد بلکه برای یکبار هم شده سیب من درست بر زمین بخورد.

خدایا خودت نگهدار سیبم باش اگر مصلحت هست

امیدوارم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |


Design By : RoozGozar.com

قابلیتهای دیگر وبلاگ من