تنهایی های من و تو

تصمیم گرفتم دیگه از این به بعد خودم باشم. (همونی که تو همیشه دوست داشتی باشم) امروز روز مزخرف جالبی بود. مخلوطی از بدها و خوبهاش. خب گویا دارم به امید خدا به اون پولی که میخواستم نزدیک میشم. امروز روزهای فردم توی تابستون هم پر شد. زنگ زدند که تو یه مدرسه درس بدم. هرچند که دیوانه شدم از بس درس دادم . اما به هرحال پولش برام مهمه.

اما دیشب حالمو ناجور گرفتی . نمیدونم چی میشه یا چشم کی دنبال خوشبختی من هست؟! دقیقا زمانی که همه چیز خوب هست دقیقا زمانی که گرمای حرم نفسهایت را در کنار خودم حس میکنم چیزی پیش می آید که ما را فرسنگها به عقب پرت میکند.

بهم گفتی ازم ناامید شدی ولی من نتونستم بگم که تو ناامیدم کردی تو با تمام آزمونهای بی سر و ته نابودم کردی . با تمسخرها و گاهی شکهایت . حقیقت میدانی چیست؟ درونم با موجودی میجنگم . با موجودی که تو خلق کردی. موجودی که لحظه به لحظه در من رشد میکند همان حس وابستگیم است حسی که ضعیفم خواهد کرد و من گاها به عمد خلاف آب حرکت میکنم تا ثابت کنم هنوز هم همان هستم که بودم. اما اوضاع بدتر میشود . اوضاع اونقدر بد میشود که گاهی میترسم از کابوس سفرهایت.

از تو عصبانی هستم نه بخاطر حرفهایت که گاهی آگاهانه و گاهی بی آنکه خرد شدن من را ببینی میزنی ، بخاطر تمام لحظاتی که با تو هستم و در اوجم و بعد در کنارت نیستمو نابودشان میکنی.

بگذار رک بگویم. الان دلم در هوای تو پرواز میکند اما قول داده ام کمتر ازت یادی کنم. تا تو بتوانی راحتتر ترکم کنی اگر میخواهی بروی. و بگذار راحت بگویم میخواهم تا آخر عمرم تو را داشته باشم. تو مرا در بر بگیری و این را دیشب فهمیدم. با تمام خشم از من پرسیدی دوستت دارم و درون خودم جستجو کردم و دیدم هنوز اونقدرها دوستت دارم که حتی قلمم با دلم یاری نمیکند . قلم خجل زده دل است از ناتوانیش. ترکم نکن!!!!!!!!! بهم گفتی بخاطر رفتنت مقاومتی نکردم و حالا در تنهایی خودم با خدای خودم فقط ازش میخواهم از پروازت بمانی تا ابد پایبندم شوی. میدانی درون من چه میگذرد؟ درون من تمنای یکی شدن موج میزند. و عجیب است نمیبینی !!!!!!!! و عجیب است تو غرق شده در وسعت خودت من را نمیبینی !!!!!!!!! میدانم خواهش زیادی است که بخواهم هرگز هیچ زمان هیچ کجا هیچ وقت من را بی تکیه نگذاری . قول دادم نگویم "دوستت دارم " من هم نخواهم گفت چون تو از من خواستی اما فقط برگرد به زیبایی های گذشته مان. به زمانی که من عاشقت بودم و در کنارت خوشبخترین بودم چون تو را داشتم در کنار نه در مقابلم. کنارم باش . نه در مشکلاتم در لحظه به لحظه زندگیمان. به تو نیاز دارم نه در مسائلم نه در ناملایمات روزمرگی فقط به تو نیاز دارم تا تک تک لحظاتمان را برای هم خاطره ایی نو بسازیم

میتوانی دوستم داشته باشی؟

میتوانی چمدانها را باز پس بگیری ؟

اتاق دل من بی تو و بدون وسایلت سوت و کوره . راه میروی صدای پایت در همه جایش منعکس میشود.

مهمان من !!!!!!!!!!!! صاحبخانه قلبم بمان

اینبار منتظر جوابت هستم تا من را در تک به تک دقایقم همراهی کنی.

خیلی نگذار چشم به در دوخته باشم

شب خستست که بی تو تمام شود . صبحم را نیز نابود نکن

دارلینگم! در حد ستاره ایی کوچک در دلت برایم جایی باز کن و اجازه بده باز هم با هم در کنار هم بتوانیم به اوج برسیم. بتوانیم پرواز را یاد بگیریم. تمنای زیادیست؟ آسوده بگویم من را ببخش

یا علی

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |


Design By : RoozGozar.com

قابلیتهای دیگر وبلاگ من