تنهایی های من و تو

خورشید در سینه آسمان میدرخشد

اما هوا ابریست

چون هوایم ابریست. و تو نیستی  در همین نزدیکیها

و تو نیستنی تا بتوانم سرود هستی را سر دهم.

مرا چه شده است ؟ من همان کوه مستحکمم که غرورم را راهزنان به یغما برده اند و حال تپه خاکی کوچک در مقابل تو ایستاده ام. تپه خاکی که هر زمان پسرک خواست با شیطنت بر آن لگدی بزند و از شره سنگریزه های وجودم به وجد بیاید. و من نالان و بی صدا فریاد بزنم .

مرا چه شده است ؟ ابری گریانم اما بغض در گلویم بسته شده است . رگباری نباریده ام!!!! و برفی نریخته ام

مرا چه شده است ؟ خاکی حاصلخیز بودم و کشاورزی وجودم را خراب کرد و اینک هیچ چیز در من به بار نمینشیند.

تو را چه شده است ؟ غریبه ایی گذرا بر زندگی من؟ یا بزرگی ثابت و مستحکم در آن ؟

لگدم خواهی کرد . خرد خواهم شد و از ریشه خشک میشوم اما تو را میطلبم.

نابود کننده عزیز من !!! بگذار فقط برای یک بار دل سیر به تو بگویم هر پتکی که بر من میزنی من را محکمتر خواهد ساخت و این پتک هر چند که ذره ذره هستیم را نابود خواهد کرد اما تندیسی زیبا بر جای خواهی گذاشت . دوست داری امضایت را بر رویش حک کنم ؟ درست در جایی بر روی قلب تندیس؟ همان جایی که برای همیشه باقی خواهد ماند ؟

تو را چه شده است عزیزکم ؟! زمانی نرم و بهاری و زمانی سرد و زمستانی ؟ زمانی بر من میخندی و زمانی من را میگریانی؟ کدام تقدیر توانست دو خط موازی ، دو شرق و غرب  را به هم برساند ؟ من دوست دارم که خط خم شده ایی باشم که  به تو رسیده است .

چه در زندگی من کردی ؟ نمیدانم . به چه سبب اینگونه نهایت آمالم شدی ؟ نمیدانم. چگونه تسخیر شدم؟ نمیدانم . نمیدانم اول تو را خواستم و بعد پیدایت کردم یا در ابتدا تو پیدا شدی و بعد خواستمت ؟ بین این دو تفاوتیست بزرگ و من عاجزم که تو نهایت آرزوهایم بودی یا نهایت آرزوهایم تو بود ؟ اما هر چه بود  باید خدا را بارها و بارها و بارها شکر کنم نه بخاطر صرف حضور تو. بلکه بخاطر آرامشی که از با تو بودن به من داد و در نبودت همان آرامش راهم را بیراه میبرد و گم میشوم

دارلینگم! میتوانی دوست داشتنم را در دستانت بگیری و نگذاری از لابلای انگشتانت بریزد؟ هر چند که وسعتش بین دو دستانت هم نمیگنجد. پس تنهایم نگذار. عزیزم، من را محرم خودت بدان . من را با خودت همراه کن. نیاز ندارم فقط تنهایی هایم را پر کنی بیشتر نیاز دارم بتوانم تنهایی هایت را پر کنم. هر چند که تو همیشه من را نسیم گذرا میبینی و هرچند من در زندگیت همان خورشید سحرگاه بهمن ماه هستم. فقط من را در بر بگیر و باور کن که ما میتوانیم . باور کن حکمت هر چه که هست ما را به هم رسانده. بگذار فرشته ها کار خودشان را بکنند و تو را برای من نگه دارند...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |


Design By : RoozGozar.com

قابلیتهای دیگر وبلاگ من