تنهایی های من و تو

من میترسم.

میترسم از لکه کوچکی که بر سفیدی کاغذ افتاد.

من میترسم از بزرگی لکه.

عزیزکم از فاصله ها میترسم

از دلتنگیم....

از دوریت....

و از حافظه ات که ...

نمیگویم. زبانم را با نحس ها تلخ نمیکنم.

من تو را دارم. حتی ، و حتی ... و حتی ... حتی در دورترین فاصله ها . در نقطه ایی کور از زمانه.

من را یاد خواهی کرد

یادت خواهم کرد

دارلینگم، آفتاب به سیاهی ننشستست و من دلتنگتم.

چرا زمان کند میگذرد؟

بگذار اعتراف کنم، امروز صبح به طلوعت نیاز داشتم. به گرمای وجودت. مثل زمانی که وجودت من را در خود حل میکند . مثل زمانی که با نگاهت به اوج یکی شدن میرسم. و چقدر امروز به خلوتی خالی نیاز داشتم.

خدای من !!!! کمکم کن و دستم را بگیر تا قطره فاصله ها بزرگ نشود. کمکم کن پاکنی برای پاک کردنش پیدا کنم

خدای من !!!! به تو نیاز دارم تا فرشته نگهبانی که برایم فرستاده ایی را از دست ندهم....

آمین!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |


Design By : RoozGozar.com

قابلیتهای دیگر وبلاگ من