تنهایی های من و تو

من تنهام...

مثل همیشه ...

اطرافم پر شده از تاریکیهای سیاه... سایه های مبهم ... آدمهای گنگ ...

و فقط لبخند میزنم به همه . میخندم .

زندگیم قصه طنز مجالس میشود ... لبخندهایی که به لب داشت... اراجیفی که میبافت ... و در آخر چه سوزناک و تنها پر کشید و رفت... این زندگی من است . زندگی سراسر بیخودی .

در این بیخودیهای زندگیم باز دیدمت . بعد 21 روز باز هم نگاهت را خیره بر من دوخته بودی . و چه زیبا من را در بر گرفت. منی که آمده بودم تا در تاریکی هایم تنهایت بگذارم ، جادو کرد. فکر میکردم تمام شدی . فکر میکردم بیایی نگاهت خیره به دیگری باشد . اما آمدی و من از هیجان نمیدانستم چه میگویم . بغضی سخت مرا در بر گرفته بود . بغضی که هر لحظه میرفت تا دلتنگیم را فریاد کند. چه خوب که ندیدیش . همان زمان که مرا به رگبار اتهام گرفته بودی آرزوی در آغوش گرفتنت در من موج میزد. ای کاش سکوت مبهمم را میفهمیدی . سکوتی که از ترس برملا شدنش حتی نگاهت نمیکردم. میترسیدم گدای دوره گرد را در چشمانم ببینی . گدایی که هر لحظه تمنای تو را دارد تا در دستانش چیزی هر چند کوچک بگذاری .

هر چند که دوستت دارم و در آخر زبانم خود را نگه نداشت تا این را هم از تو پنهان کنم . و قصه مجددا آغاز شد...

این چه حسیست؟ حسی نه از عشق . نه جنون. نه نمایش . حسیست که تو را به سمت من میکشد . هر چه میبینمت فقط جذابیت است . فقط حسرت نداشتنت است. فقط احساس خرد بودن من در برابر توست . این چه حسیست که مرا اینگونه کرده است ؟ که هر لحظه به دنبال نگاه گرمت، دستان نوازشگرت میگردد. هر لحظه دوست دارد تپش قلبت را در عمق نگاهت کشف کند . آیا به راستی همانقدر که میگویی دوستم داری ؟ به راستی کدام یک از ما بیشتر از دیگری شیدا است ؟

میتوانم خواهشی از تو بکنم ؟

تنهایم نگذار . هیچوقت . و دوستم داشته باش . همیشه .

میبینی باز همان گدای دوره گرد شدم که دستم را به سویت دراز کرده ام. چیزی در دستم بگذار...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |


Design By : RoozGozar.com

قابلیتهای دیگر وبلاگ من