تنهایی های من و تو

نمیدانم چه آواریست در زندگیم!!!! نمیفهمم چی درسته چی درست نیست!!!! امروز باید میرفتی اما ماندی. دوست داشتم تمام فریادهای زندگیم را بر سرت خالی کنم اما نتوانستم. بگویم تو که دلت برای خودت نمیسوزد چه انتظاری داری غریبه آتشی بر جانش بیوفتد!! تو که بریدی انتظار داری بقیه نبرند؟ باور کن کم کم من هم خسته شدم. خسته از تو . خسته از اینکه نمیخواهی چیزی را درست کنی. خسته از خستگیت. اما با همه سکوتهای بینمان باز هم من مشتاق دیدارت هستم. در سکوتمان ، در نگاهت و در تمام لحظات با تو بودن هزاران کلمه موج میزند. موجی از کمک. دادخواهی و تمنا. شکایتهای ناگفته از زمونه نامهربان. نمیدانم به کدامین حکم من را با تازیانه های غریب غریبگیت میزنی!!! هر طناب با تو بودن را با تیغ اخمهایت پاره میکنی و مرا همیشه حیران و تنها باقی میگذاری.

چه میشود وقتی در هر لحظه زبانی به محبت و دستی نوازشگر به سر میبرم. چه میشود زمانی که دلتنگ گرمای آغوشت میشوم.

از تو شکایت خواهم برد به محضر خدایی که تو را بر سر جاده من قرار داد. شکایت خواهم کرد که چرا همانقدر که دوستت دارم دوستم نداری . شکایت خواهم برد از تنهاییم در عین با تو بودنم.

میترسم پیش از آنکه تو را در بر بگیرم ترکت کنم. پیش از آنکه طعم بودن را بچشیم رهگذر جاده های غریبانه شویم.

کمکم کن تا بتوانم دستهای سردم را پر کنم. کمکم کن تا تنهایی ام را از با تو بودنها پر کنم

من تو را چشم در راهم

همراهم شو

یاعلی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط ژامک نظرات () |


Design By : RoozGozar.com

قابلیتهای دیگر وبلاگ من