تنهایی های من و تو

در ناکجا آباد زندگی ام یافتمت. نمیدانم به کدامین بهانه بار دیگر دل به یار داده ام. شاید امید دارم باد نیز مرا به سرزمین امیدهایم ببرد. هر چند که باد نه نسیم است و نه تند باد. هر چند که دریاچه ایی آرام و گاهاً مواج است اما برای تکه پاره من اقیانوسی بیش است.

چه میتوان نامید؟! احساس؟ صفا؟ عشق؟ عادت؟ قانون؟ و یا هیچ؟ ...

آغاز یک تولد است برای روح کهنسال من.

و من این ر میخواهم ! حل شدن در نسیم دریا. برخورد با صخره های نامهربان. همگی آمال من هستند. تا بتوانم پایه ها را با تو بسازم. من به اوج می اندیشم. اوج عشق، اوج زندگی ، اوج هستی ، اوج یکی بودن . و من در اوج افتخار خواهم کرد به زندگی ای با ریشه های نبی. ریشه هایی بی ریشه اما فرورفته و محکم در خاک. تا به بار بنشانم هستی ام را. و من میخواهم تا پرواز را برای سفر از نسیم بیاموزم. من میخواهم نسیم را تا طوفان شدن همراه باشم. بادک من! نیازت هست به وجود. حال که بیکس و تنهایم بر من بوز و من را در بر بگیر. تا بتوانم گلبرگها را به تو بسپارم و تو آنها را به رقص در آوری. و تا آنجا با تو برقصم تا در کنارت به آهستگی بیاسایم.

مرا همراه باش تا گرمای آفتاب را در نسیم صبحگاهی ، در گرگ و میش زندگی احساس کنم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط ژامک نظرات () |


Design By : RoozGozar.com

قابلیتهای دیگر وبلاگ من